![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:57 توسط یسنا |
|
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياری داشتيم خود خود غلط بود آنچه می پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:44 توسط یسنا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:39 توسط یسنا |
|
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟ عشق هميشه جاويدم دوستت دارم تا زنده هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:38 توسط یسنا |
|
|
اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نگذارد
دوستت دارم یسنا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:33 توسط یسنا |
|
به چشم های خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند.اگر نگاه انداختند عاشق نشوند.اگر عاشق شدند وابسته نشوند.اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق 1 دل باشید. تنها به 1 نفر دل ببندید و با یکرنگی و یک دلی زندگی کنید.به عشق خود وفادار باشید تا پایان راه با عشق باشید و از ته دل عشق را دوست داشته باشید و با تمام وجود عاشق شوید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:29 توسط یسنا |
|
|
دوست داشتن یعنی گلی به دستت میدهم تا دروازه ای به گلستان بگشایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:17 توسط یسنا |
|
|
شبی از سوز دل گفتم قلم را قلم تو بنویس غم های دلم را قلم گفت که ای بیچاره عاشق نداری طاقت این کوه غم را |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:14 توسط یسنا |
|
|
_____*#######* ___*##########* __*############## __################ _##################_________*####* __##################_____*########## __##################___*############# ___#################*_###############* ____#################################* ______############????################* _______#############################* ________###########################* __________##hazhirLove.blogfa.com ####### ___________*####################* ____________*#################* _____________*##############* _______________############* ________________#########* ________________*#######* _________________#####* __________________###* __________________##* __________________#* ___@@@@@_____________ __@@@@___________@@@@
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:11 توسط یسنا |
|
|
قسم به LOVEپاکم زعشقYOU هلاکم ای گل ریشه ریشه I LOVE YOU همیشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:10 توسط یسنا |
|
|
می خواهم با تو باشم همیشه سبز وساده مثه بارون روی بیشه می شد از شب قصه ها گفت با ترانه با زبان شبنم و گل عاشقانه همنشین راز جنگل آب چشمه خواب خورشید وقتی شبنم می کشه دست بر تن گل گیسوی بید حالا سهم شده از گونه ای خیس با یه دیوار که رو سینش پنجره نیست رفتی تو تا همیشه آبی اوج در سفر شد سرنوشتم مثه یه موج در شبی سرد گریه کردم تا شقایق مونده تنها دست سرد پسرک عاشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:9 توسط یسنا |
|
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:6 توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:3 توسط یسنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:1 توسط یسنا |
|
![]() گفتمش آغاز درد عشق چيست ؟ گفت آغازش سراسر بندگي است ، گفتمش پايان آن را هم بگو ، گفت : پايانش همه شرمندگيست . گفتمش يك اندكي تسكين آن ، گفت : تسكينش همه سوز و فناست . گفتمش درمان درم را بگو ، گفت : درمان ندارد بي دواست . ....
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:36 توسط یسنا |
|
|
من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را به يك پرواز بي هنگام ، كردم مبتلا خود را نه دستي داشتم بر سر ، نه پايي داشتم در گل به دست خويش كردم ، اين چنين بي دست و پا خود را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:31 توسط یسنا |
|
|
چه زود گذشت چه زود گذشت برای با هم بودن و برای با هم سوختن چه زود گذشت بی قراری دیدارمان چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه ی سردی از جلوه ی بودنت را نشانم داد چه زود نشان کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردانی که به تو پناه آورده بود رانده شد چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:46 توسط یسنا |
|
|
دل شکسته ام، گرفته است...... عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:41 توسط یسنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:39 توسط یسنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:33 توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام این وبلاگ توسط یسنا از اهواز ساخته شده امیدوارم نظر یادتون نره
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
جديدترينها درdevilboy |
|
RSS
|